|
شبي رو كه قرار بود به دنيا بياد خوب خاطرم هست ، من و داداشم پهلوي پدر خوابيده بوديم و جاي مادر خيلي خالي بود . اون شب پدر قصه هاي تخيلي قشنگ و بامزه اي از كوچولويي كه قرار بود به جمع خونوادگيمون اضافه بشه تعريف مي كرد ... يادم مياد وقتي با مادرم وارد خونه شد ، خيلي كوچولو و سرخ و سفيد بود. دلم مي خواست همش كنارش بشينم و نگاش كنم ولي مي ترسيدم بهش دست بزنم يا ببوسمش. دوران خردساليش رو به وضوح يادمه... شعر خوندنهاش ، خاله بازي هاش با دختر داييم كه تقريبا هردو هم سن و سال هم بودن ... نمايش هاي عروسكي بانمكي كه داداش از پشت تخت و كمد براش انجام مي داد و همه ي ما رو مي خندوند... چه دوراني بود...يادش به خير... شيطنت هاي دوران بچگيش رو خوب به خاطر دارم ، چه بلاهايي كه از سر بازيگوشي سر خودش نمي آورد، هميشه يه جاي بدنش كبود يا زخمي بود! يادمه اون موقع ها هميشه خودم رو خيلي بزرگتر از اون احساس مي كردم ، شايد به اين خاطر كه بچه اول بودم و مادرم هميشه اينو بهم يادآوري مي كرد كه بايد مراقب خواهر كوچكترم باشم. ولي حالا ، درست برعكس قديما ، اصلا اين فاصله سني رو حس نمي كنم. من و جيني هردو براي هم دوستاي خوبي هستيم و افكار و سليقه ها و علايقمون خيلي به هم شبيهه. حالا ، اين خواهر كوچولوي ما امروز هيجده ساله شده و من باور نمي كنم كه از اون سال هاي دور اينقدر گذشته باشه. براي من كه سه روز پيش نوزاد كوچولوي برادرم رو مي ديدم ، تولد جيني هم انگار همين ديروز بود. جيني جوني! تولدت رو تبريك ميگم و از صميم قلب برات آرزوي سلامتي و خوشبختي و موفقيت مي كنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:42 توسط بلوط
|
برادرزاده ي كوچولوي نازنينم ورودت به اين دنيا مبارك باشه چه حالي ميده عمه شدن!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 10:40 توسط بلوط
|
می دونین این روزها به چه نتیجه ای رسیدم؟
اینکه هیچ شغلی مزخرف تر از خبرنگاری و گویندگی اخبار نیست! ....
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 10:17 توسط بلوط
|
بادبادک هاپای ما در سایه کوتاه بعد از ظهرشوق ما در دل بادبادکهای ما در آسمان سبز بر تر از آن بامهای کاه و گل اندود برتر از سر شاخه های کاج برتر از آن کفتران تشنه در پرواز سرخوش و مست و شناور بادبادکهای رنگارنگ در میان جویبار باد بادبادکهای شوق انگیز کاشکی این بادهای آرزوپرور نمی خوابید یا نمی آمد به دستم رشته ها کوتاه تا چو پولک های شب پیمای رخشنده من شما را روی بام آسمان پرواز می دادم بادهای آرزوپرور بادبادک ها سياوش كسرايي ![]() بعداً نوشت: نازگل عزيزم ، ممنون از لطفت خانومي...برات از صميم قلبم خوشبختي و سعادت آرزو مي كنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 14:16 توسط بلوط
|
اینجانب بلوط الان در شرایط بسیار خوب و مثبتی قرار دارم , خیلی هم خوشحال هستم چون:
1) اس ام اس ها يك هفته ست وصله! 2) همه سایت ها از جمله فیس بوک و فلیکر و تاینی پیک هرگز فیلتر نیست!!! 3) مردم ايرانمون همه بی نهایت خوشحال و راضی اند!!! 4) خیابون ها خیلی آرومه و مردم در آرامش کامل به سر می برن!!! 5) هیشکی دروغگو نیست!!!!!!!!! 6) رادیو تلویزیون اخبارش آخر حقیقت و واقعیته!!!!! 7) همه چی توی بازار ارزون شده, کی گفته تورم داریم؟!!! 8) همه جوون ها سرکارن , کی بیکاره؟ دشمن!!! 9) هیشکی افسردگی نگرفته مخصوصا بلوط!!!!! 10)... جای سه نقطه رو هم با هرچی که دلتون میخواد پر کنین! پ.ن: ممكنه هركي از اين نوشته يه جور برداشت كنه؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 21:14 توسط بلوط
|
این یک آهنگ بیسیار خوشگله که خواننده اش "الکساندر ریبک" از کشور نروژ هست و برنده مسابقات یورو ویژن 2009 شده. لیریکش رو براتون میذارم به اضافه ی لینک تماشای موزیک ویدئو. من که خییییییییییییییییییلی ازش خوشم میاد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد عزیزان!
Fairytale Years ago, when I was younger
I kind a liked a girl I knew She was mine and we were sweet hearts That was then, but then it's true I'm in love with a Fairytale Even though it hurts Cause I don't care if I lose my mind, I'm already cursed Every day we started fighting Every night we fell in love No one else could make me sadder But no one else could lift me high above I don't know what I was doing When suddenly we fell apart Now a days I can not find her But when I do well get a brand new start I'm in love with a Fairytale Even though it hurts Cause I don't care if I lose my mind, I'm already cursed She's a fairytale oo yeah Even though it hurts Cause I don't care if I lose my mind, I'm already cursed لینک تماشای موزیک ویدئو ![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 18:19 توسط بلوط
|
چند روزي نيستم ، يك مسافرت كوتاه در پيشه...فعلا خداحافظ تا بعد!
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 10:14 توسط بلوط
|
|
درباره وبلاگ
![]() خوشا هر دشت را دامانی از سبز برای هر دریچه سهمی از نور لب هر پنجره گلدانی از سبز منوی اصلی
ياران سبز بلوط
خلوت دل حريم مهرباني نگارين شاهراه باريك زمان My imaginary light مادر بچه ها طلوع مهتاب و اينك آسمان از آن منست روزهاي من مشي خانوم اختيار آباد گلشن غزل ستاره رويايي من Miss thinker براي من دوس دارم ، دوست داشته باشم my long life story زمزمه ي سكوت دوستانه يك فنجون قهوه با طعم تمشك my photo بدون شرح!! اهميت نصرا... خان بودن خاطرات شمس الملوك و فخر الملوك وبلاگ پیام سلامی پیوندهاي وبلاگ
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |