تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"

ديشب كه ساعت براي نماز صبح زنگ زد پا شدم ساعت رو برداشتم و بس كه گيج خواب بودم همين طور تا چند دقيقه نگاش كردم ....اصلا مونده بودم اين چيه؟ چرا داره زنگ ميزنه؟!....بعد از اينكه بالاخره هوشياريم سر جاش اومد فهميدم الان وقت نماز صبحه و ساعت بدبخت الان 7،8 دقيقه ست كه هي داره زنگ ميزنه و من مثل آدماي منگ بهش زل زدم و نمي فهمم چي كار كنم!!! خيلي از اين ماجرا خنده ام گرفت. بازم خدا رو شكر كه خاموشش نكردم  بعد دوباره بگيرم بخوابم!

هوا اينجا  دوباره سرد و سوزدار شده... دو روز پيش يه بارون دبش حسابي باريد و اين سرما دنباله ي همون بارونه. كاش هميشه اينجا بارون مي باريد ولي اينجوري سرد نميشد. هيشكي تا اين سرماي مشهد رو از نزديك حس نكنه نمي فهمه من چي ميگم. توي همچين هوايي نميشه چند قدم پياده روي كرد چون باد مستقيم ميزنه تو مخ آدم و تا مغز استخون آدمو منجمد مي كنه.

ديگه اينكه اين روزها افتادم رو دور كتاب خوندن و در مقابل حس فيلم ديدنم كور شده! خلاصه اين گودريدز هم آدمو بيشتر تشويق مي كنه. هم اكنون مشغول خوندن رمان "سووشون" كه معرف حضورتون هست ، و كتاب " To the light house " نوشته ي ويرجينيا ولف هستيم. از اولي هنوز يه فصل خوندم و از اين يكي تقريبا نصفش رو خوندم. ويرجينيا ولف قلم مخصوص به خودش رو داره. تا به حال همچين نثري نديده بودم. خيلي به روان شناسي رفتار و برخورد و طرز تفكر آدما توجه نشون داده .  كتابش خيلي كم ديالوگ  داره و در عوض تا دلت بخواد احساسات و افكار آدماي داستان رو شرح و بسط  داده.

اينم از اوضاع اين روزهاي ما.

 

پ.ن: اينم واسه رفع خستگي داشته باشين:

 يه روز از يه بنده خدايي كه اومده بوده شمال  و غمگين به نظر مي رسيده مي پرسن اينجا چي كار مي كني؟ ميگه اومدم ماه عسل. ميگن اينكه خوبه پس تو چرا ناراحتي؟ ميگه آخه يادم رفت زنمو با خودم بيارم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 11:25 توسط بلوط| |


چرا ما معمولا كسايي رو كه دوست داريم بيشتر اذيتشون مي كنيم؟!

چرا نبايد روشمون رو براي ابراز محبت تغيير بديم؟

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 12:31 توسط بلوط| |


به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر سفر نكني،

اگر كتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نكني..

به آرامي آغاز به مردن ميكني

زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر برده عادات خود شوي،

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

اگر روزمرّگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

تو به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند

و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،

دوري كني .

 تو به آرامي آغاز به مردن ميكني

اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يك بار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي . . .


امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاري كن!

نگذار كه به آرامي بميري!

شادي را فراموش نكن.

پابلو نرودا-ترجمه شاملو

از وبلاگ هفت كلمه

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:11 توسط بلوط| |

 از ترديد و دو دلي خوشم نمياد.... و به همون اندازه هم حوصله ي آدماي مردد رو ندارم! باور كنين اصلا دست خودم نيست ها! نمي دونم چرا...ولي اين حالت سردرگمي اين دسته از افراد رو نمي تونم تحمل كنم.

آدمايي كه اصولا در همه چيز ترديد دارن و حتي در مورد كوچكترين مسئله مثل لباس خريدن  يا خيلي موضوعات كوچيك ديگه نمي تونن درست تصميم بگيرن.

البته نه اينكه فكر كنين با قُد و يك دنده بودن افراد موافقم ، اينم خودش يه عيب بزرگه كه آدم در همه امور زندگيش خود راي باشه و به حرف ديگرون اهميتي نده ، ولي اينم كه آدم از كوچكترين مسئله گرفته تا مسائل مهم زندگيش نتونه تصميم قاطعي بگيره و دائم منتظر باشه بقيه براش تصميم بگيرن هم كار درستي نيست.

به نظرم اينگونه افراد به اين مسئله عادت كردند، نه اينكه ذاتا آدمهاي مرددي باشند. بهترين تنبيه براي اينجور آدما اينه كه وسط يه شهر غريب رهاشون كنند تا مجبور بشن خودشون گليمشون رو از آب بيرون بكشند! در اين وضعيت ديگه هيچ دوست و آشنايي نيست كه بخوان بهش تكيه كنن و منتظر كمك از طرف اون باشن. مجبور ميشن روي پاي خودشون بايستن و خودشون براي امور زندگيشون تصميم بگيرن!!!

توي زندگي مشترك هم به نظرم درست نيست كه زن يا مرد بيش از حد به همسرش وابسته باشه. اينكه فقط مرد خونه حرف اول رو بزنه و در هيچ موردي با خانمش مشورت نكنه كار درستي نيست ولي زن ذليل بودن هم براي يك مرد جالب نيست. من برخلاف زن هايي كه طبع فمينيستي دارن ، خوشم نمياد زن رئيس خونه باشه. و بالطبع از مرداي بي اراده  كه حتي براي آب خوردن هم از زنشون اجازه ميگيرن خوشم نمياد! مرد بايد از خودش ابهت داشته باشه ( خانوما چرا چپ چپ نگام مي كنين؟ :دي)

  البته به شرطي كه آقايون هم سوء استفاده نكنن! لابد سريال "دلنوازان" رو تماشا مي كنين ، از رفتار دختره روشنك با نامزدش خيلي حرصم مي گيره! در مقابل ، اون پسره بهزاد هم خيلي با زنش بد حرف ميزنه حالا هرچقدر هم حق داشته باشه.

 

پ.ن: چه معني داره صدا وسيما ديگه زده به سيم آخر با اين همه سريال كه يهو از  صندوق كشيده بيرون و نميذاره آدم شبا يه نفس راحتي بكشه؟!! ولي جدا از شوخي انگار صدا و سيما يه خورده از اين نظر متحول شده!  

نتيجه گيري از اين متن هم باشه به عهده شخص شخيص خودتون!

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:20 توسط بلوط| |

سلامٌ علي آل طه و ياسين

                                      سلامٌ علي آل خير النبيين

سلامي به درگاه شاه خراسان

                                    امامٌ يباهي به المُلكُ و الدّين

شه كاخ ايمان، گل شاخ احسان

                                   دُر دُرج امكان ، مه برج تمكين

علي بن موسي الرضا كز خدايش

                             لقب شد رضا ،چون رضا بودش آيين


عيدتون پيشاپيش مبارك!

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:5 توسط بلوط| |

من زياد از شعر هاي سهراب سپهري خوشم نمياد به جز تعداد محدودي كه واقعا بينظير و تكه ، بقيه يه جورايي مثل توهم گنگ و در هم و برهمي مي مونه كه هيچ پيام خاصي هم نداره.

اما "در گلستانه" از اون شعرهايي هست كه هميشه به نظرم بكر و تازه مياد و خيلي دوستش دارم.


دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

  ( شعر از سايت آواي آزاد)


نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:54 توسط بلوط| |


عقل اكثريت مردم به چشمشونه!

...و متاسفانه خودم هم در زمره ي همين افراد هستم و اين اصلا خوب نيست!


پ.ن: دخملا! روزتون مبارك!


نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:2 توسط بلوط| |

اگه بخوام واقعيتو بگم ، اولش برام سخت بود.... يه جورايي ترك عادت به حساب مي اومد. ولي كم كم  به خودم قبولوندم كه اين كاري بود كه خودم پايه اش رو ريخته بودم... خودم چقدر براش تلاش كرده بودم ، ولي حالا...حالا كه سرانجام به وقوع پيوسته بود ، عجيب بود كه نمي تونست خوشحالم كنه. عصبيم كرده بود. بي اشتها شده بودم.... حس مي كردم عقلم رو از دست دادم... مزخرف ترين فكر هاي عالم به ذهنم مي اومد و نمي تونستم جلوشو بگيرم. حتي چند بار اشكمو در آورد... فكر مي كردم كار اشتباهي كردم. ولي پشيموني ديگه سودي نداشت...چيزي بود كه اگر هم من نمي خواستم ، بالاخره روزي انجام ميشد....فقط شايد كمي با تاخير....

ولي حالا اعتراف مي كنم به اينكه دارم نفس راحتي مي كشم. حالا مي فهمم كه من درست ترين كار رو كردم حتي اگه به قيمت آزار دادن خودم تموم شد. مدت كوتاهي دل آزردگي بهتر از يك عمر ناراحتي و عذاب وجدان بود.  حالا حس مي كنم دوباره متولد شدم. حالا ديگه در مخيله ام اون دوردورها ، مي بينمش. خيلي دور...و خيلي كوچيك. حس آرامش و آسودگي خوبي دارم. حالا ديگه مي تونم بدون تشويش و نگراني به كاراي روزمره ام برسم. ديگه كم خوابي ندارم. دوباره اشتهامو براي غذاخوردن به دست آوردم....

به اين فكر مي كنم كه تغيير براي همه ي ما پيش مياد. بدون اينكه متوجهش باشيم....مياد و جسم و روح ما رو در برميگيره ولي شايد كمتر بهش فكر كرده باشيم. و من اين تغيير رو در زندگيم مثبت مي بينم. شايد ظاهرا اصلا به چشم نياد ، ولي براي خودم قابل دركه. اين تغير رو دوست دارم و دلم ميخواد هميشه همينطور بمونم. دلم ميخواد ديگه هيچوقت مثل يك احمق نباشم و مثل يك احمق فكر نكنم.... خدايا متشكرم.


نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:35 توسط بلوط| |


از اين فاجعه بدتر نميشد! ....واي... عجب مصيبتي! ....  مي دونين در استان كهگيلويه و بوير احمد چه اتفاقي افتاده؟

در چند روز گذشته ، هزاران درخت بلوط 100 ساله فقط به جرم اينكه بر حسب تصادف وسط يك پروژه ( حالا يادم نيست دقيقا چه پروژه اي بود) زندگي مي كردند ، با بيرحمي تمام ، بي سر و صدا  قتل عام شدند!

آخه چطور دلشون اومد؟!! درختاي بلوط كهنسال بينوا... با اين روندي كه پروژه هاي دولتي طي مي كنند بعيد نيست تا چند سال آينده (زبونم لال) ديگه موجودي به نام درخت در سرزمين ايران وجود نداشته باشه!

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 6:45 توسط بلوط| |

اي خدا! نمي دونم چرا هرچي مي خورم گوشت تنم نميشه؟! اي ملت! بدونين من نه رژيم دارم و نه دلم ميخواد استخونام بزنه بيرون ، خيلي هم از لاغر بودن بدم مياد.... از همون بچگي تا الان هم لاغر بودم و  هيچ چيز جديدي نيست! لااقل اگه دلتون براي لاغريم مي سوزه به خودم چيزي نگين و به جاش دعا كنين اين بنده ي خدا اشتهاش بيشتر بشه و وقتي هم چيزي مي خوره لااقل گوشت تنش بشه.

بله...خلاصه كه بدونين من هيچ از اين تيپ خلال دندونيم خوشم نمياد!


نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 7:0 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin