تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"



چقدر اين پيشيه ملوسكه! نه؟!



 
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 11:27 توسط بلوط| |

 

_ پاشو برو عروسكمو برام بيار!

_ آخه الان نميشه! خاله شهلا( مربي مهد كودك) رويش نشسته!

_ دِ برو ديگه! مگه از خاله شهلا مي ترسي؟

_نه...ولي...خودت چرا نميري؟

_ چون تو كوچيكتري...چيزي بهت نميگه!

بالاخره مجبور ميشه با ترس و لرز بره و عروسك رو براي دختره بياره

*******

_ چرا هل ميدي؟!

_ بروكنار...نوبت منه!

_ اِ؟!...تو كه آخر صف بودي؟!!!

به كناري پرت ميشه و دختره نوبتش رو به زور ازش ميگيره

 

******

_ از روي اين نيمكت بلند شو..اينجا جاي منه!

_ ولي وقتي كه اومدم كسي اينجا نبود

_ برو رديف سوم بشين جا هست!

_ ولي من زودتر اينجا نشستم

_ گفتم كه قبلاً جا گرفته بودم! تو جاي منو اشغال كردي!

و در مقابل سماجت دختره و همراهي دوستانش ناچاراً بلند ميشه و روي نيمكت آخر كلاس مي شينه

 

******

_ بيا از امروز از اين كوچه بريم

_ نه...كوچه خلوتيه...مامانم گفته فقط از راه اصلي برم

_ حالا يه بار كه چيزي نميشه ترسو!

_ من نميام

_ اگه نياي خودم ميرم اونوقت مجبور ميشي اين راه رو تنهايي برگردي!

_ عيبي نداره

_ اونوقت ديگه باهات قهر مي كنم

دلش نميخواد با دوستش قهر كنه و همراهش ميره

******

توي دوران كودكي بارها و بارها از اين اتفاق ها براي من پيش مي اومد كه نمي دونم اسمش رو ترس ، خجالت ، يا كمبود اعتماد به نفس بذارم.

توي كودكي خيلي وقتها حقم رو به زور ازم مي گرفتن و من در مقابل نمي تونستم كاري انجام بدم.

در عوض ميرفتم يه گوشه و زار زار گريه مي كردم... الان كه فكر مي كنم مي بينم خيلي وضعيت قابل ترحمي داشتم...! هميشه از اين ناراحت بودم كه چرا وقتي يكي بهم زور ميگه نمي تونم جلوش وايستم . شايد همون خاطرات تلخي كه از بچگيا برام مونده الان باعث شده تغيير كنم.

اگه كسي بخواد حقم رو ازم بگيره نمي تونم ساكت بشينم و حرفي نزنم. به هر قيمتي كه باشه ميرم و حقم رو از چنگش در ميارم!

تحمل زورگويي برام ممكن نيست... خوشبختانه ديگه مثل بچگيا از آدما نمي ترسم...واقعاً از اين بابت خوشحالم كه مي بينم اون حالت رو از خودم دور كردم... به همين خاطر هم وقتي بچه اي رو مي بينم كه نمي تونه از خودش دفاع كنه و بچه هاي ديگه دارن اذيتش ميكنن، نمي تونم صبر كنم و ميرم و با اون بچه ي زورگو يك دعواي جانانه مي كنم و در مقابل به اون بچه ي كمرو ميگم كه هچوقت اجازه نده كسي بهش زور بگه!

الانم شعارم همينه! زير بار حرف زور نرين! حالا ميخواد اون شخص داداشتون باشه يا بقال سركوچه!!!

خيلي ها هم حرفه اي هستن! مثلاً اگه بخوان هم كسي رو وادار به انجام كاري بكنن ، از شيوه ي پاچه خواري استفاده ميكنن! اون طرف بدبخت هم نمي فهمه كه شده عروسك دست فلاني و چون زبون چرب و نرمي داره ، هركار كه اون ميخواد براش مي كنه و خودش نمي فهمه! اميدوارم گذرتون با اين دسته آدما نيفته كه تشخيصشون واقعاً كار مشكليه!

 

خوب ديگه امروز حسابي وراجي كردم... راستي يادم رفت بگم پست هاي منو زياد جدي نگيرين! برحسب حال و جرقه اي كه يكهو به ذهنم مي رسه مي نويسم و ممكنه اصلاً دليل خاصي نداشته باشه.

ايام به كام

مراقب خودتون باشين!

 


 

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 16:4 توسط بلوط| |


بارالها!
به اين بنده ي حقير يك عقل درست و حسابي عنايت فرما!



 
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 23:23 توسط بلوط| |

Miracles

 

 Many nights we've prayed

 With no proof anyone could hear

 In our hearts a hopeful song

 We barely understood

 Now we are not afraid

 Although we know there's much to fear

 We were moving mountains

 Long before we knew we could

There can be miracles

When you believe

 Though hope is frail

 It's hard to kill

 Who knows what miracles,

 You can achieve

 When you believe,

 Somehow you will

 (Now you will (3rd Chorus))

 You will when you believe

 In this time of fear

 When prayer so often

 Proves in vain

 Hope seemed like the summer birds

 Too swiftly flown away

Yet now I'm standing here

 My heart's so full,

 I can't explain

 Seeking faith and speaking words

 I never thought I'd say

 So in times

 When all your hope is gone

 And you go through life

 Afraid In your heart

 There lies a hopeful song

 That is there to guide the way

 And all the hurt and all the pain

 You soon will learn was not in vain

 For all your prayers,

 They will be heard

 They'll come to pass through faith…

Song by Mariah carey

 

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 10:57 توسط بلوط| |


بيست سال و اندي پيش ،در ساعت 1نيمه شب دهم ارديبهشت ماه ،
يك نفر قدم روي اين كره ي خاكي گذاشت!
اشتباه نكنين اون شخص شازده كوچولو نبود!!!
و اصلاً هيچ شباهتي هم بهش نداشت!
جز يكي
اونم اينكه با همون ونگ ونگ اولش دنبال يك دوست خوب مي گشت
و اون حالا اينجا توي وبلاگي كه خيلي دوستش داره
صاحب يه عالمه دوست خوبه!
اون به آرزوش رسيده:)



نقاشي از بلوط





نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:31 توسط بلوط| |

ديروز يكي از اون روزاي كسل كننده اي رو گذروندم كه معمولاً هرچند وقتي يه بار سر و كله اش دور و برم پيدا ميشه! واقعاً عجيب بود ، اصلاً هيچ كار مفيدي نبود كه بخوام انجام بدم. يا هيچ سرگرمي اي نبود كه يه كم دلمو بهش خوش كنم. نه از كند و كاو توي وبلاگها لذت مي بردم ، نه حوصله ي نقاشي كردن داشتم... حتي گوش دادن به ام پي تري آهنگايي كه تازه خريدم هم نمي تونست برام جالب باشه. حس فوق العاده اعصاب خورد كني بود! با تمام وجود احساس بي خاصيت بودن مي كردم... احساس غير مفيد بودن.

آقاي همسر بهم گفت : "ميخواي پاشيم بريم كوهسنگي يه هوايي بخوري"  ولي حتي حوصله بيرون رفتن هم نداشتم!

خلاصه آخرش به سرم زد موبايلمو بردارم و به زنگها و انواع و اقسام صداهايي كه توش ريخته بودم گوش بدم. خودم خنده ام گرفته بود! درست مثل يكي از صحنه هاي فيلم تعطيلات مسدر بين كه دونه دونه موزيكاي خنده دار موبايل اون خانمه رو گوش مي كرد و در مقابل هر كدوم عكس العملي نشون ميداد!!!

بعد همينطور كه رينگتون هاي الكي رو پاك مي كردم يا براي اونايي كه دوست داشتم پوشه هاي جديد درست كردم و خلاصه به همه ي جيغ ويغ ها و سروصداهاي توي موبايلم سروساموني دادم ، يه مرتبه كم كم يادم اومد كه چقدر كاراي كوچيك عقب مونده توي خونه دارم كه به مرور زمان به خاطر كاراي مهمتر ديگه هي عقب انداختم تا اينكه اصلاً به كلي از يادم رفته بود. همينطور كه به يكي دوتاشون مي رسيدم كم كم بقيه كاراي عقب مونده هم يادم اومد و خلاصه اينكه بالاخره گره اين بي حوصلگي باز شد و با شور و هيجان مشغول رسيدگي به كارهام شدم و به اين نتيجه ي اخلاقي رسيدم كه انجام دادن خيلي از خرده كارهايي كه ظاهراً مهم به نظر نميرسه مي تونه از خيلي از سرگرمي ها براي آدم جالبتر و سرگرم كننده تر باشه!

امروز قرار بوده كه ليلي جون و شاذه جون از سفر حج عمره برگردن. خبر ندارم كه رسيدن يا نه. ايشالا زيارتهاشون قبول باشه و خدا باز هم قسمتشون كنه . خيلي دلم براشون تنگ شده! الهي هرجا كه هستن سلامت باشن.

 

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 11:47 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin