"من چه سبزم امروز"
بنماي رخ كه
طلعت يزدانم آرزوست بگشاي لب ، كه
باطن قرآنم آرزوست اي آفتاب حُسن
برون آ دَمي ز ابر كان چهره ي
منور تابانم آرزوست گوشم شنيده
سيرت ايمان و حاليا ، از بهر ديده
صورت ايمانم آرزوست پنهان ز ديده
اي وهمه ديده ها به توست آن آشكار جلوه
ي پنهانم آرزوست پ.ن: ديشب ماتيلدا و ميس رو ديديم و خيلي خوشحال شديم. اونا با جيني يه جمع
وبلاگ نويس رو تشكيل داده بودن كه اين وسط فقط جاي پرنيان خالي بود....ضمناً ديشب
با مامان ِگل ميس هم از نزديك آشنا شديم و موضوع جالبتراينجا بود كه از من پرسيدن:
تو شاذه رو مي شناسي؟ منم گفتم: بله كه مي شناسم با هم دوستيم! بعد گفتن كه : تو چقدر شبيه شاذه هستي! اولي كه از دور ديدمت فكر كردم شاذه هم
اومده مشهد ، جا خوردم! خيلي برام جالب بود...آخه تا به حال خيلي ها بهم گفتن كه به ليلي و شاذه و
دختر عموي ليلي شبيه هستم و جالب اينجاست كه من نمي دونم چطوري بدون هيچ نسبت خوني
، اين شباهت پيدا شده!!! در هر حال ما كه خيلي خوشحاليم و افتخار هم مي كنيم كه
شبيه دوست جوناي عزيزمون باشيم! (عجب پ.ن طول و درازي شد!) خوب دوستاي گلم براي همتون روزهاي
خوشي رو آرزو ميكنم. عيد بهتون خوش بگذره! چند روز
پيش فرصتي پيش اومد تا بعد از هشت سال فضاي داخل يك دبيرستان رو از نزديك ببينم. خلاصه ،
وارد دفتر مدرسه شدم و اونجا تعدادي از بچه ها رو در مقاطع مختلف تحصيلي ديدم در
كنار بعضي از اولياي مدرسه. رفتم پيش خانمي كه پشت ميزي نشسته بود و بعد از سلام و
خسته نباشيد پرسيدم: ببخشيد من ميخوام پرونده ي خواهرمو بگيرم ،كجا بايد برم؟ بعد سراغ
چند نفر ديگه رفتم كه به نظر مي رسيد يكيشون مدير مدرسه باشه. اونم همين حرفا رو
تحويلم داد و منم ناگهان به ياد عقده هاي دوران دبيرستانم افتادم كه از مدير و
ناظم خشك و بدجنس و بداخلاق مدرسه مون داشتم! اون موقع چون دانش آمور بودم نمي
تونستم حرفي بزنم ولي حالا وضع فرق مي كرد! من جزو آدم بزرگها به حساب مي اومدم و
ضمناً داشتم پرونده ي خواهرم رو هم از اينجا بيرون مي بردم. ...خلاصه سرتونو درد
نيارم ، تا جايي كه خودم مجاز مي دونستم، حرصمو سرشون خالي كردم و بعد با همون
حالت خشونت و عصبانيت گفتم: خيلي خوب! پس من ميرم خواهرمو با خودم بيارم!!! (نكته
ي جالب اينجا بود كه خود دانش آموز مي تونست پرونده اش رو تحويل بگيره!!!) از
دبيرستان اومدم بيرون و يك نفس راحتي كشيدم. چقدر از اين محيط نفرت انگيز بدم مي
اومد. جايي كه مدير و ناظمش حتي با شاگرد ممتازشون هم برخورد خوبي نداشتن...هرچند
نتونسته بودم پرونده ي جيني رو بگيرم ولي از اينكه حرصمو سرشون خالي كرده بودم
خوشحال بودم! بعد رفتم
دنبال جيني و اون خيلي راحت پرونده اش رو تحويل گرفت و وقتي كه رسيديم خونه ديد اي
داد بي داد، كليد خونه همراهش نيست! فهميديم كه به احتمال زياد توي مدرسه جا
گذاشته! براي بار سوم ،راهي مدرسه شديم و اين بار از خوش شانسي ما بود كه كليدش رو
دم دست گذاشته بودن و به محضي كه نشونه هاشو گفت ، تحويلش دادن. طفلك جيني كلي عرق شرم روي پيشونيش نشسته بود و
دائم از من عذرخواهي ميكرد! خلاصه اين
روز با تموم اتفاقهاي جالب و خنده دارش برام خاطره شد و دلم نيومد اينجا ننويسمش. بار ديگر
سراغ اخبار ميرويم! 1_ دختر كوير عزيز ( دختر عموي گلمان)
يك وبلاگ جديد به نام " زمزمه ي سكوت" راه انداخته كه اگه دوست داشته باشين مي تونين سر
بزنين. 2_ تابلوي رنگ و روغن نيمه كاره ي ما بالاخره تموم شد. اينم از لينكش : ظرف
ميوه 3_ پرنيان عزيز اكنون در شهر ما به سر ميبره! خيلي خوش اومده! 4_ ( بذارين يه كم پز بدم!!!) پسردايي ما در كنكور رتبه ي 300 آورده. آفرين به
تلاش و پشتكارش! خيلي مراقب
خودتون باشين.
عكس زير مربوط به خانم لوسي مونتگومري نويسنده ي مجموعه رمانهاي آن شرلي و اميلي هست كه خيلي دوستشون دارم :
اينم عكس آقاي تالكين نويسنده ي تريلوژي ارباب حلقه ها
اينم آقاي ايزاك آسيموف نويسنده ي رمانهاي علمي تخيلي
و آقاي چارلز ديكنز رو كه همتون مي شناسين
خانم جين وبستر نويسنده ي رمان زيباي بابالنگ دراز :
خانم لوئيزا مي آلكات نويسنده ي رمان زيباي زنان كوچك:
آقاي مايكل كرايتون نوسنده ي كتابهاي علمي تخيلي از جمله پارك ژوراسيك :
خانم شارلوت برونته نوسنده ي زمان زيباي جين اير:
و اين هم آقاي ژول ورن نويسنده ي محبوب دوران نوجووني من:
پ.ن: مي تونستم راجع به هركدوم چند پاراگراف بنويسم فقط حيف كه فرصت كمه!
ديروز اتفاقي نگام به آرشيو وبلاگم افتاد و ديدم مدتي از تولد اين يكي وبلاگم گذشته و من اصلاً متوجه نشدم!
اينقدر اين يك سال به نظرم زود گذشت كه اصلاً به فكرم نرسيد ممكنه تولد وبلاگ به اين زودي رسيده باشه.
علي اي حال ، با وجود تاخيري كه داشتيم ، تولد يك سالگي كلبه ي سبز بلوط رو ، امروز اعلام مي كنيم!!!
اونم به
خاطر گرفتن پرونده ي جيني بود كه ميخواست مدرسه اش رو عوض كنه. صبح ، مامان تلفني
از سركار بهم زنگ زدن كه اگه كاري ندارم برم پرونده اش رو بگيرم. منم پرسيدم: مطمئنين كه پرونده رو به من ميدن؟ مامان هم
گفتن: آره! ولي مي توني كارت شناساييت رو هم با خودت ببري كه اگه لازم شد نشون
بدي...
اون خانم
هم با بد خلقي گفت: پرونده ي خواهرتون رو كه به شما نميدن! گفتم: من كارت ملّيم رو
با خودم آوردم. و اون همچنان با بد اخلاقي گفت: فرقي نمي كنه! پرونده ي دانش آموز
رو به خواهرش نميدن!
منم كه
ديگه كم كم داشتم عصباني ميشدم گفتم: وا! مگه من ميخوام پرونده خواهرمو بدزدم؟!!!
ولي من به
جاي اينكه عصباني باشم از اين ماجراها خنده
ام گرفته بود. از اينكه وقتي براي انجام كاري عجله داري و روش حساسيت نشون ميدي ،
هزارجور اتفاق مي افته تا تو نتوني به موقع تمومش كني...نتيجه اينكه عجله كردن
هميشه به ضرر آدم تموم ميشه!
| Design By : Night Skin |


