تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"


اين شعر قشنگ تقديم به شما دوست جوناي گلم:

 "The Rose"

 

Some say love it is a river
that drowns the tender reed
Some say love it is a razor
that leaves your soul to bleed

Some say love it is a hunger
an endless aching need
I say love it is a flower
and you its only seed

It's the heart afraid of breaking
that never learns to dance
It's the dream afraid of waking that never takes the chance
It's the one who won't be taken
who cannot seem to give
and the soul afraid of dying that never learns to live

When the night has been too lonely
and the road has been too long
and you think that love is only
for the lucky and the strong
Just remember in the winter far beneath the bitter snows
lies the seed
that with the sun's love
in the spring
becomes the rose

 

 

 

westlife



 

 


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 10:1 توسط بلوط| |

چند روز پيش از روي ناراحتي و بي معرفتي و نادونيم مطلبي رو نوشتم كه بعداً از نوشتنش پشيمون شدم و حذفش كردم. حالا كه فكر مي كنم مي بينم چقدر بده كه آدم موضوعي رو توي ذهنش بزرگ كنه و در عوض اين همه زيبايي و قشنگي رو در اطرافش نبينه و خدا رو به خاطرش شكر نكنه؟

درست مثل بچه ي لوسي كه هي به مامانش اصرار مي كنه يك اسباب بازي رو براش بخره و اگه نخره ، فوري اخماشو توي هم مي كشه و شروع مي كنه به گريه و قهر و گلايه كه تو ديگه دوستم نداري و از اين جور حرفا. بچه عقلش نمي رسه كه اگه مامانش چيزي رو براش نخريده لابد مصلحت ندونسته و حتماً اون موقع به دردش نمي خورده. اين دقيقاً ميشه حكايت ما!

ما هم اگه چيزي رو از خدا بخوايم و بنا به مصلحتي بهمون نده ، فكر مي كنيم آسمون به زمين اومده و خيال مي كنيم فقط همون چيزي كه ما مي خواستيم به دردمون مي خورده و ما بهتر مي فهميم كه چه چيزي برامون خوبه و اگه خدا مصلحت ندونه و نده ، ازش دلخور ميشيم و شروع مي كنيم به غر زدن!

تازه جدا از اين همه ناشكري ، با كلي بغض ميشينيم كنار چند تا بزرگتر كه محرم اسرارمون هستن و هرچي تو مغز ناقصمون ميگذره رو به زبون مياريم .... خلاصه اينكه انصافاً چقدر اين بزرگترهاي ما صبرشون زياده كه اين ادا و اطوارهاي ما رو تحمل ميكنن و به روي خودشون نميارن و تازه كلي هم با حرفاشون بهمون آرامش ميدن!

بهر حال مي خواستم بگم خدا جون! منو ببخش كه اون حرفا رو زدم...منو ببخش كه اينقدر كم حوصله شدم... آخه خداجون خودت ما رو آفريدي و خوب هم ما رو مي شناسي! مي دوني كه اگه يه وقت حرفي ميزنيم از ته دل نيست.


 

حالا گذشته از اين موضوع ميخواستم خبر خوش نامزدي دخترخاله جانم رو به عرضتون برسونم! الهي كه خوشبخت بشه دخملم... نامزديش هم خيلي به ما خوش گذشت. الهي كه آقا دوماد هم حسابي قدرشو بدونه.

 

 

نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 11:0 توسط بلوط| |


جانها به فداي تو يا علي بن موسي الرضا (ع)
...



 
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 9:40 توسط بلوط| |


توي اين دنياي بزرگ گاهي اتفاقات جالبي به وقوع مي پيونده... اتفاقاتي كه شايد قبل از اون هرگز كسي فكرشون رو هم نمي كرده...
يكي از اون اتفاقات عجيب و باورنكردني امروز در دنيا اتفاق افتاد.
اينكه يك نفر سياهپوست با اختلاف راي خيلي زياد بتونه يه روزي رئيس جمهور آمريكا بشه هيچوقت به ذهن هيچكس خطور نمي كرد. اگر سياهپوست هاي دوره ي عمو تم مي تونستن پيشگويي كنن كه روزي يك نفر از نژاد اونا به روي صندلي قدرت آمريكا بشينه ، از خوشحالي ديوونه ميشدن و با غرور به خودشون افتخار مي كردن .
موضوع جالب اينجاست كه اكثر سفيد پوست هاي امريكا خودشون يك سياهپوست رو براي مملكتشون انتخاب كردن و به قدري هم تحت تاثير قرار گرفته بودن  كه وقتي اوباما نطق پيروزي اش رو قرائت مي كرد همه ي طرفدار هاش ، اعم از سفيد پوست و سياهپوست ، از خوشحالي اشك مي ريختن.
من طرفدار اوباما نيستم ، اما از اين اتفاق عجيب و باورنكردني هيجان زده ام... هيچكس نمي تونه پيش بيني كنه در دوران رياست جمهوري اوباما چ
ه وقايعي در سرتاسر دنيا بيفته و آيا اين اتفاقات به نفع مردم باشه يا ...
هيچكس نمي تونه پيش بيني كنه.
اخبار كامل مربوط به اين انتخابات رو مي تونين اينجا بخونين.


نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 10:23 توسط بلوط| |





نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 9:30 توسط بلوط| |

 

بالاخره شهر ما هم رنگ بارون رو ديد و حالا حسابي هوا لطيف و تميز شده و جون ميده براي پياده روي. گفته بودم از هواي ابري خوشم نمياد ولي كيه كه بارون رو دوست نداشته باشه؟

چند روز پيش  كه داشتم به اهميت بارون فكر مي كردم و اينكه توي چند سال اخير چقدر نسبت به گذشته مقدار بارندگي ها كم بوده ، ناخود آگاه ياد شعر " آب را گل نكنيم" سهراب افتادم و به دنبال اون به ياد همه ي درياچه ها ، درختها و جنگلها و خلاصه سبزي هايي افتادم كه به دست ما آدما نابود شده بود و كلي از اين بابت افسوس خوردم.

ياد درختهاي زيباي بلوار ملك آباد مشهد افتادم كه شبيه يك تونل طبيعي بود و وقتي واردش ميشديم خنكي قشنگي صورت آدمو نوازش مي كرد. ولي حالا... حتي يك دونه هم از اون درختاي سپيدار قشنگ باقي نمونده... چند وقت پيش هم به جون يك درخت تنومند خيلي قديمي كه وسط يك ميدون قرار داشت افتادن و يواشكي نصفه شب سربه نيستش كردن.

حالا هم حرف از پروژه ي جديد قطار شهري مشهد ميزنن كه قراره توي خيابون كوهسنگي انجام بشه و مسلماً به دنبالش قطع درختاي نازنين اين خيابون هم پيش مياد و ... اما آخه كسي نيست جلوي اين كارها رو بگيره؟ پس تكليف احساسات مردم چي ميشه؟ به دور و برمون كه نگاه مي كنم همه جا سنگ و چوب و ديواره و از طبيعت هيچ نشوني نيست... آخه هرجاي ديگه ي دنيا هم وقتي به خاطر يك پروژه ي ساختماني يا غيره ، طبيعتي رو از بين ميبرن ، يه جاي ديگه به فكر ساختن پارك مي افتن كه لااقل يك شهروند بدبخت وقتي دلش براي يه ذره گل و گياه تنگ ميشه و از در و ديوار خونه ش دلش ميگيره ، جايي وجود داشته باشه كه بتونه احساس راحتي كنه و يه خرده نفسي بكشه....ولي اينجا چي؟!

خونه هاي جديد هم كه قربونشون برم  دريغ از يك حياط. فكر انواع و اقسام زيبايي هاي دكوراسيون منزل رو ميكنن ولي حياط رو از بين ميبرن و يا اينقدر كوچيكش ميكنن كه ديگه جايي براي باغچه باقي نمي مونه... توي دل اين مردم به جاي قلب چي مي تپه؟... انگار همه ي قلبها كم كم دارن تبدل به سنگ ميشن. ديگه حس و عاطفه اي ميون آدما باقي نمونده....همه اينقدر از هم فاصله گرفتن و مردم گريز شدن كه حتي از سايه ي همديگه هم مي ترسن. جداً چرا؟!... ناخود آگاه اين فكر وحشتناك به ذهن آدم خطور مي كنه كه نكنه روزي برسه كه آدم مجبور بشه حتي براي نفس كشيدن هم از كپسول اكسيژن استفاده كنه؟!

....


نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 11:40 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin