تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"


صَلِّ الصلاةَ يا فتي

 

 بامره عَزّوَجل

 

و هي ولاءُ حيدرٍ

 

حَيَّ علي خير العمل



 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 10:58 توسط بلوط| |


 

 گاهي وقتا لازمه آدم توي زندگيش قدمهاي بلندي برداره ،
ولي نه اونقدر بلند كه جلوي پاشو نبينه!



 
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 11:12 توسط بلوط| |

بعد از ازدواجم يه مقدار از وسايلم هنوز خونه ي مامان اينا مونده بود و جيني  هم با سخاوت همه رو توي كارتن ريخته بود! و گذاشته بود  توي يكي از كمدها كه كمتر استفاده مي شد. چند وقت پيش مامان گفتن نمي خواي يه نگاهي به وسايلت بندازي ببيني چيزي به دردت ميخوره كه با خودت ببري يا اگر هم خيلي چيزها رو نمي خواي بذاري بيرون. منم ديدم حق با مامانه و لااقل اگه نمي خوام وسيله اي رو به خونه ام ببرم مي تونم بهشون سر وساموني بدم و مرتبشون كنم.

بله...خلاصه بالاخره بعد از اين سه سال ، رفتم سر وقت وسيله هام. با باز كردن كارتن ها برگشتم به خاطرات قديمي. خيلي برام جالب بود. هر وسيله يا كتاب و دفترچه اي رو كه بيرون مي آوردم يه خاطره از گذشته رو برام زنده مي كرد.

نكته جالب اين بود كه توي اون كارتن ها خيلي چيزا پيدا كردم كه به دردم مي خورد و من اصلاً فراموش كرده بودم كه همچين چيزايي هم هست! جالب ترين چيزايي كه به چشمم خورد دفتر نقاشي هاي قديميم و دفترهاي خاطراتم بود. از سال سوم راهنمايي به اين طرف هميشه خاطرات روزانه مو توي يك سالنامه مي نوشتم.  دقت كردين آدم وقتي با يه همچين خاطره هايي روبرو ميشه ديگه وقت و زمان از دستش ميره و دلش ميخواد همه رو با دقت بشينه و بخونه! اما منم همه رو نخوندم و فقط ورق زدم و اتفاقي بعضي ها رو نگاه كردم. خيلي عجيب بود كه از اون اتفاقات اين همه سال گذشته بود. انگار كه همه همين ديروز اتفاق افتاده بودند.

همينطور كه يكي از دفترهاي مربوط به شونزده سالگيمو ورق مي زدم يه مرتبه چشمم به يك دست خط غير از دست خط خودم افتاد كه حدس زدم بايد كار جيني خانم محترم باشه! 

اولش ناراحت شدم و خواستم دعواش كنم كه كي بدون اجازه دست به دفترم زده ، ولي وقتي اون چند خط رو خوندم به قدري از لحن طنزش خنده ام گرفت كه رفتم به خودش هم نشون دادم و دوتايي فقط از خنده روده بر شديم! بچه فسقلي با اون سنش كه معلوم بود دبستاني بوده  اينقدر عالي آبجي بزرگش و خاطره نوشتنش رو مسخره كرده بود كه واقعا نميشد اين چند خطو بخوني و بتوني جلوي خنده تو بگيري!

خلاصه تا ربع ساعت هي اون چند خط رو مي خونديم و هي مي خنديديم...

بين وسيله هام ، عروسك بزرگي رو هم پيدا كردم كه از سه سالگيم ( از روزي كه اخويمون به دنيا اومده بود) برام خريده بودن و اون موقع كه من بچه بودم و چيزي حاليم نميشد بهم گفته بودن كه اين كادو رو ني ني برات آورده!

خلاصه كه اون عروسك محبوب بچگيم بود و تنها عروسكي بود كه از اون موقع سالم مونده بود.

واقعا خيلي جالبه كه اشياء هم مي تونن اينقدر براي آدم خاطره بسازن. خلاصه اون شب از اينكه براي چند ساعت به دنياي خاطره هام برگشته بودم خيلي لذت بردم....هوممممممممم...يه موقع هم مي رسه كه اين روزها برام خاطره ميشه... حيف كه لحظه ها با اين سرعت ميگذرن و ازشون فقط يك خاطره خاك خورده باقي مي مونه... حيف...




نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 11:26 توسط بلوط| |

دو روز پيش تصميم گرفتم بعد از صد سال برم كاموا بخرم! چون مي خواستم بعد از مدتها كه دستم به بافتني نرفته بود ، يه شال گردن واسه خودم و همسر گرام  ببافم.خلاصه رفتيم به پاساژي كه مركز كاموا فروشي ها بود و ديديم به!!! اينجا دريايي از كامواست!راستشو بخواين از ديدن اين همه كامواي خوشگل خيلي به وجد اومدم! باورم نميشد كه مردم اينقدر طرفدار بافتني كردن شده باشن چون اونجا خيلي شلوغ بود و يك عالمه خانوم مي اومدن اونجا وهمه هم  با دست پر برميگشتن!


خلاصه بعد از مدتها كه پام به كاموافروشي ها باز شده بود ، ديدم چقدر جنس و رنگ و شكل كامواها با قديم فرق كرده و چقدر تنوع زياد شده و توي دلم حسرت خوردم كه اي كاش يه كم مهارت داشتم و مي تونستم با اين كامواهاي خوشگل لااقل يه پوليور ببافم. هي....خوش به حال اونايي كه بافنده ماهري هستن و دائم چيزاي جالب و قشنگ مي بافن و كيفشو مي برن!


ديروز هم اينجا يك پاييز حسابي داشتيم! يك برگ ريزوني شده بود كه نگو ! از آسمون بارون برگ بود كه مي باريد. باد توي شاخه ها مي وزيد و برگها رو توي هوا مي چرخوند و بعد روي زمين مينداخت. روي زمين هم كه پر از برگهاي چنار شده بود و البته توي كوچه ي ما هم مملو از برگاي درخت توت بود و خيلي منظره جالبي پيدا كرده بود. ولي هيچ برگي به اندازه برگ چنار كيف نميده كه روش راه بري و قرچ قرچ صداشو زير پاهات بشنوي و كيف كني!


دوست گلمون ماتيلدا خانوم ايشالا فردا  مسافر كربلاست....دعا مي كنم سفر خيلي خوبي داشته باشه ، حسابي بهش خوش بگذره ، اونجا به ياد همه مون باشه و برامون در بزنه.خوش به سعادتش...

 

نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 11:12 توسط بلوط| |

چه حالي ميده بعد از يك هفته سرماخوردگي + تمام پيامدهاش (كه شامل تب و لرز و گلودرد و سرفه هاي خفن وسردرد و چشم درد و استخوان درد و دل درد و ضعف وبي حالي و بي حوصلگي ميشود) ، يك دفعه يك عالمه دي وي دي توپ از طرف يك دوست بسيار بسيار عزيز از راه دور به دستت برسه و باعث بشه كلي ذوق مرگ بشي و كلي خجالت بكشي و كلي برنامه ريزي كني تا به وقت مناسب بري سروقتشون! مثل يك بسته شكلات خوشمزه كه يه جايي قايمش مي كني تا كم كم بخوري و حسابي هم كيف كني.

وهمچنين چقدر هيجان انگيزه وقتي بفهمي كه آقاي فرهاد جعفري ، نويسنده رمان كافه پيانو، (كه هم اكنون در حال خواندنش مي باشيم)، همشهري خودته و تصور كني همه اين اتفاقات توي شهر خودت افتاده و خلاصه كلي سورپريز بشي!!! خلاصه خيييييييييييييلي خوشحال شدم از اينكه اين رمان با رمانهاي عاشقونه اي كه معمولاً اكثر نويسنده هاي ايروني به همون سبك مينويسن ، فرق مي كنه و مهم نيست كه آخر كتاب قراره چي پيش بياد و سرنوشت آدماي قصه به كجا بكشه . يه جورايي منو ياد سريال مسافرخانه سعادت ميندازه كه خيلي دوستش دارم.


چقدر خوبه كه زندگي هميشه يكنواخت نيست!


برام جالبه وقتي مي بينم بعضي از دوست جونها اينقدر راحت و بي تكلف از زندگي روزمره شون مينويسن و اونوقت من حتي از نوشتن چند خط خاطره روزمره عاجزم!!! هميشه بايد كلي به اين مغز متفكر فشار بيارم و آخرشم فقط يادم بياد غذا چي خوردم و مهموني كجا رفتم و...همين! در حالي كه بچه ها از همين اتفاق هاي كوچيك روزهمره شون كلي مطالب جالب و هيجان انگيز درميارن و طوري مينويسن كه از خوندنشون حوصله ات سر نميره و كلي هم كيف مي كني....اصولاً ساده نويسي و روان نويسي رو خيلي دوست دارم و مدتي هست كه سعي كردم خودمو عادت بدم روون بنويسم.

هرچند كه سبك هاي ادبي هم در جاي خودشون خيلي زيبا هستن و آدم از خوندنشون سير نميشه.

خيلي خوبه وقتي اين دنياي مجازي ، دوستهايي داشته باشي كه هركدوم به سبك و سياق خودش مينويسه و با خوندن نوشته هاشون كلي به معلوماتت اضافه بشه و ضمناً  با انواع سبك ها و سليقه ها هم آشنا بشي.

اين وبلاگ نويسي هم واسه خودش عجب عالمي داره...

 

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 11:8 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin