"من چه سبزم امروز"
دوست جوناي عزيزم لطفاً نفري 14 تا صلوات بفرستين ، يه چيز باارزش گم شده...يعني ، دزديده شده... دعا كنين پيدا بشه.... :((((( امروز يه نگاه اجمالي به پستهاي وبلاگم انداختم و نوشته هامو مرور كردم... به نظرم رسيد يه مقدار بوي نصيحت و موعظه به خودشون گرفتن. هميشه از اينكه بخوام كسي رو نصيحت كنم بيزار بودم و هستم. مگه من خودم كيم كه
بخوام به كسي بگم چه كاري خوبه و چه
كاري بده؟ هميشه از قديم گفتن يه سوزن به خود و يه جوالدوز به ديگري. اول بايد
خودمو درست كنم بعد از بقيه ايراد بگيرم....نه! اصلاً ايراد گرفتن كار درستي نيست!
اصلاً به من چه مربوط كه هركسي چه جور شخصيتي داره؟ مگه من خودم كم عيب و ايراد
دارم؟! خلاصه كه ببخشيد اگه گاهي غير قابل تحمل ميشم. پ.ن: چه حسي بهتون دست ميده وقتي خودتونو توي يه آينه مقعر ، مثلاً پشت يك
قاشق ، يا بدنه ي سماور نگاه مي كنين؟! :دي! دور و بر
همه ي ما به نوعي پر شده از انواع و اقسام
آدما ، از فقير و غني ، از دكتر و مهندس تا بيسواد ، از آدماي پاك و خيلي خوب
گرفته تا آدمايي كه شايد در نظر عامه مردم ، يا واقعاً به معناي خود كلمه بد باشن
، از آدمايي كه انواع عادات و اخلاق خوب يا بد رو دارن ، آدمايي كه شايد عقايد
متفاوتي داشته باشن و خلاصه هر جور آدمي
كه بتوني تصورشو بكني. همه مون بدون
استثناء ، احتياج داريم كه يك نفر رو در اطرافيانمون داشته باشيم كه از ما بهتر
بفهمه ، يا لااقل ما اينطور فكر كنيم . يكي كه بدونيم از ما عاقلتره...يا باهوشتره...كسي
كه اگر گاهي به مشكلي برخورديم باهاش مشورت كنيم تا هم با حرفاش بهمون آرامش بده و
هم به نوعي مشكلمون رو حل كنه. يك نفر كه در تصورمون اونو الگوي خودمون قرار
ميديم. حالا ممكنه اين شخص پدر يا مادرمون و يا يكي از اقواممون باشه. مي تونه
همسايه يا همكار باشه. مي تونه يك دوست قديمي باشه... مي تونه يك استاد يا معلم
باشه و خلاصه كسي باشه كه اونو از خودمون بالاتر بدونيم. اين حس يك
نياز فطريه ...نياز دنباله رو شدن و پيروي كردن. حتي آدماي بد رو هم كه بخوايم در
نظر بگيريم ، در بين خودشون يكي رو دارن كه از بقيه بهتر مي فهمه و در انتخاب راه
هاي منفي از بقيه استاد تره. همينطور بچه
هاي كوچيك رو هم كه نگاه كنيم مي بينيم از بعضي بچه هاي بزرگتر از خودشون خط ميگيرن و دلشون
ميخواد وقتي بزرگتر شدن مثل اون بشن. اين وسط
بعضي ها هم هستن كه دلشون ميخواد يكي باشه كه بتونن به عنوان يك بزرگتر عاقل و
فهميده روي حرفش حساب كنن. يكي كه خيلي هم دوستش داشته باشن....اما گاهي اين وسط
ممكنه راهو عوضي برن.يعني يك
زمان به نظرشون ميرسه كه يكي رو پيدا كردن كه هميشه دنبالش ميگشتن و احساس ميكنن
مي تونن بهش اعتماد كنن ، اما متاسفانه بعدا متوجه ميشن كه اشتباه كردن و اون فردي
رو كه انتخاب كردن ، هموني نبوده كه در خيالشون تصور ميكردن. اين عده همينقدر قابل
تحسينن كه متوجه اشتباهشون شدن.ولي اين
وسط يك دسته از آدما هم هستن كه بي جهت يكي رو الگوي خودشون قرار ميدن و حتي بعد
از اينكه سرشون به سنگ خورد و با طناب اون طرف به چاه افتادن ، بازم به خودشون
نميان و سعي ميكنن هرطور هست حتي كارهاي بد اون شخص رو هم با منطق خودشون توجيه
كنن. اينجور آدما به نظر من بدبخت ترين نوع آدماي روي زمين هستن... و از لحاظي هم واقعا
قابل ترحم اند. ممكنه به
خاطر گوش كردن به حرفهاي اون شخص ، باعث و باني بدبختي افرادي حتي از نزديكان
خودشون بشن. و چه بسا خيلي از زندگي ها رو از هم بپاشن...و بازم متوجه اشتباه
خودشون نشن.اينجور وقتا
بهترين كار اينه كه به خدا پناه برد و از
خودش درخواست كرد كه ما رو در انتخاب فردي كه مي تونه راهنماي ما و بزرگتر از ما باشه ياري كنه و
هيچوقت ما رو تنها نذاره :) پ.ن1: اين پست رو فقط به اين خاطر آپ كردم كه چيزي توي وبلاگم نوشته باشم و هيييييييييييچ دليل خاصي نداره جز اينكه يكم ابراز وجود كنم!:ديييييييييييييي! پ.ن2: ببخشين كه اول پست احوالپرسي نكردم، حال همگي خوبه ايشالا؟ پ.ن3: قربون همگي! قال على بن الحسين السجاد عليه السلام: "ايما مؤمن دمعت عيناه لقتل الحسين و من معه حتى يسيل على خديه بوأه الله فى الجنة غرفا." امام
سجاد عليه السلام فرمود: هر مؤمنى كه چشمانش براى كشته شدن حسين بن على
عليه السلام و همراهانش اشكبار شود و اشك بر صورتش جارى گردد، خداوند او
را در غرفههاى بهشتى جاى مىدهد. قاصدي از
كربلا در مي زند مرغ دل در
خون خود پرميزند اين چه
پيغاميست كينسان بي امان بر دل هر دوست آذر مي زند قاصدي پيغام
مهر آورده است بر تمام
دوستان سر ميزند گوش خود
بر سينه ي ياران گذار بشنو اين
سِر را مكرر مي زند ما به
اميد زيارت زنده ايم دل به سوي
كربلا پر مي زند... هومممممممممم.....
زمستون اومد ، ماه محرم هم رسيد... آدم هرقدر هم حواسش به كاراي روزمره اش باشه ،
تو اين روزها ناخودآگاه حال و هواش عوض ميشه و يه غم خاصي وجودشو در بر ميگيره.اينجا توي
شهر ما هنوز از برف خبري نيست و فقط سرماي سوزداري هست كه باورمون بشه زمستونه. من برفو
دوست دارم ، ولي به شرطي كه بعدش يخبندون نشه. پارسال يادمه يك ماه روز و شب زير
صفر بوديم. همون سرماي وحشتناك برفا رو سخت و محكم كرده بود و تا مدتها بايد توي
پياده روها سرسره بازي مي كرديم! (البته سرسره بازي از نوع خشنش كه آدم به جاي اينكه كيف كنه زيرلبي هي غر هم
بزنه!) دلم براي نوحه هاي قديمي تنگ شده... اينقدر
بدم مياد از اين سبكاي جلفي كه جديداً مد شده كه با
آهنگ تكنو نوحه ميخونن يا
اينكه دائم عربده مي كشن.... شعرهاشونم ديگه بدتر.... با چنان
لهجه و لحن وقيحانه اي راجع به اهل حرم حضرت سيدالشهدا(ع) حرف
ميزنن كه آدم حتي راجع به مادر و خواهر خودشم اونجور صحبت نمي كنه....والا
خوب! خودتون تا به حال هيچوقت شده تصادفاً به يكي از اين جور نوحه ها گوش
بدين؟ اگه گوش دادين حتماً به من حق ميدين. اينقدر
اشعار پرمعنا و زيبايي از شعراي خوب ايراني درباره ي مصيبت عاشورا داريم ،
اونوقت مثلا يه نوحه خوان كوچه بازاري بيسواد بايد بشينه درباره همچين
واقعه مهمي شعر بگه و بخونه و بعد شعراش به شكل كاست و سي دي دربياد و توي
تلويزيون يا توي اين هيئت ها پخش بشه.... واقعا مايه ي تاسفه... نمي دونم واقعا مردم بد سليقه شدن كه اينجور نوحه ها رو مي پسندن؟! خلاصه كه اين روزها تلويزيون ديدن بي فايده س... يا بايد شهداي فلسطيني رو ببيني يا صداي اون نوحه خوناي ....... رو
بشنوي. بهترين كار اينه كه همون نوحه هاي عزيز پرمعناي خودمون رو گوش بديم كه
شنيدن هر بيتش اشك آدمو درمياره.... بازم خدايا شكرت. پ.ن 1: دو
جمله اس ام اسي زيبا : *هر وقت دلتنگ شدی ستاره ها رو بشمار اگه تمام
شدند قطرات باران رو بشمار و اگر بند اومد
روی دوستی من حساب کن که هرگز نه تمام شده نه بند می آید. *از تماشا گه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند٬
زندگی همانند جاده ایست که در پایانش نوشته اند......دور زدن
ممنوع ! پ.ن 2 : ببخشيد كه اين پستم يه كم خشن شد! هميشه كه نميشه سبز بود ، گاهي هم ناچاراً خاكستري ميشي! طوطی سبزی ز راه آمد به ناز مهدي سهيلي
![]()
خواب سبز
سبز پوش و سبز چشم و دلنواز
طوطی از ره آمد و پر باز کرد
با دل من گفتگو آغاز کرد
ناگهان چرخی زد و در یک تفس
شد اطاق کوچکم شکل قفس
هر کلامش نغمه یی در گوش من
نور عقل و چلچراغ هوش من
طوطی من ناگهان خاموش شد
زبان بگشودم و او گوش شد
گفتم ای سبز فریبا چیستی
من یقین دارم که طوطی نیستی
بال او را بوسه دادم بارها
شاید از او بشنوم گفتارها
لحظه یی شد طوطی زیبای من
شکل انسان یافت در رویای من
سبز پوش و سبز چشم و سبز فام
در سخن آمد به گلبانگ سلام
از شکوهش لرزه آمد در تنم
خود ندانستم ز حیرت کاین منم
چشم هایش از زمرد سبز تر
غرفه ی من باغ شد از هر نظر
تازه تر از گل صفای گردنش
بهر تو سختست باور کردنش
گفتم ای زیبا مگر نیلوفری
کز همه گلهای عالم بهتری
سبز چشما بس فریبا آمدی
آهوانه سوی صحرا امدی
از گل و مهتاب زیباتر تویی
وز همه عالم فریباتر تویی
چشم سبزت سبزتر از بیشه هاست
درک آن بالاتر از اندیشه هاست
نازنینی چون تو را نادیده کس
خار را گل میکنی با یک نفس
ی فرشته از کدامین کشوری
کاین چنین هوش من از سر می بری
گفت من نقشی ز رویای تو ام
خود نشان آرزوهای توام
هر چه خواهی عاشقی آغاز کن
زان پس در را به رویم باز کن
آن فریبا عزم رفتن کرد و من
همچو خاری در کنار یاسمن
پنجه را بردم درون موی او
برگرفته بوسه یی از روی او
بار دیگر شکل طوطی شد تنش
بالهای سبز شد پیراهنش
دست من در را به رویش باز کرد
طوطی من از قفس پرواز کرد
از خیال چشم من بی خواب شد
اشک شد رویای سبزم آب شد
من به عمر خود ندیدم خواب سبز
گرد تا گردم همه مهتاب سبز
در سپیده رشته ی خوابم گسست
شیشه های اشک در چشمم شکست
صبحگاهان عطر گلها بود و من
خاطرات شام رویا بود و من
| Design By : Night Skin |


