تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"


اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود...



نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:47 توسط بلوط| |


  يا حبيبي يا حسين

نورعيني يا حسين


اربعين حسيني تسليت باد

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 12:35 توسط بلوط|


بعد از ظهر جمعه ست و من كليييييييييي هيجان دارم!

هي........چقده خوبه اين روزها!



نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 16:12 توسط بلوط| |



نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 12:26 توسط بلوط|

گاهي يه سري افكار غير قابل پيش بيني ذهنمو به خودش مشغول مي كنه. درست مثل يه مهمون ناخوانده مي مونه كه بي دعوت مياد ميشينه درست وسط اين ذهن بينوا و همچين هم بساطشو پهن مي كنه كه انگار از اول متعلق به اينجا بوده!  اولش زياد به روي خودت نمياري....فكر مي كني اينم مثل بقيه فكرها مي مونه. يه مدتي مياد دوري مي زنه و بعد خودش راهشو مي كشه و ميره... يه مدت كه مي گذره مي بيني  كه نه! انگار كه  براي هميشه به اين بالاخونه نقل مكان كرده و هيچم خيال رفتن نداره!

حالا موندنش به كنار ، هارت و پورتش هم زياده! اصلاً يه لحظه هم آروم و قرار نداره. دائم داره  مثل يه بچه ي بازيگوش ورجه وورجه مي كنه و معلق مي زنه و حواس اين ذهن بيچاره رو پرت مي كنه. اونم درست وقتي كه قراره روي يه موضوع مهم تمركز كني ، ورپريده مياد جلو  و اونقدر شكلك در مياره كه به كلي نااميد ميشي و تو رو حتي از كاراي روزمره ات هم ميندازه. يه مدت تصميم گرفتم هرطور شده بندازمش بيرون و از شرش خلاص شم....خيلي تلاش كردم... خيلي بهش فشار آوردم ...حتي بهش گفتم كه ازش متنفرم! بلكه بالاخره خودش كلكشو بكنه....اما بازم فايده اي نداشت. هرچي بيشتر اذيتش مي كردم ، بيشتر دور  ذهنم مي پلكيد. آخه فكر هم اينقده پر رو؟!!!!

خلاصه...دردسرتون ندم ، بالاخره تصميم نهايي رو گرفتم. وقتي ديدم اون به هيچ وجه ممكني حاضر به رفتن نيست ، گفتم باهاش يه قول و قراري بذارم. بهش گفتم ما مي تونيم با هم در صلح و صفا زندگي كنيم  به شرطي كه تو هم قول بدي فقط حواست به كار خودت باشه و توي افكار خصوصي من دخالت نكني! فقط بشين يه گوشه و زندگيتو بكن. به منم كاري نداشته باش!

وقتي اين قرارو باهاش گذاشتم برخلاف تصورم مثل يه بچه ي خوب و حرف شنو ، با پيشنهادم موافقت كرد  بساطشو برداشت و مظلومانه توي يه گوشه ي كوچيك از ذهنم نشست.  از اون به بعد ما با هم به شكل مسالمت آميز زندگي مي كنيم . من به حضورش عادت كردم ، اونم ديگه بچه ي خوبي شده و پاشو از گليمش درازتر نمي كنه.

بهش اعتنايي نمي كنم....ولي مي دونم همين حضور كمرنگش مايه ي آرامشم شده...عجيبه نه؟!

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 14:34 توسط بلوط| |

نمي فهمم چرا بعضي از آقايون محترم ايروني بيني شون رو عمل ميكنن؟! يا چرا موهاشونو عين آدماي برق گرفته سيخونكي به سمت بالا ژل ميزنن؟! يا چرا بلوز چسب يقه باز (دقيقا يقه هفت زنونه!!!) مي پوشن؟و يا چرا انواع خرمهره ها رو از سر و گردن و دستهاشون آويزون ميكنن؟!!!

نمي فهمم چرا بعضي ها حتي قشنگ تر از خانوما موهاشونو سشوار ميكشن و ميريزن روي شونه هاشون؟!!!! جداً چرا؟!!!

و يك علامت سوال ديگه درباره بعضي از خانوماي محترم ايروني! چرا؟ جداً چرا بايد بعضي خانوما خودشونو عينهو جادوگر كارتون پري دريايي آرايش كنن؟!!! فكر نمي كنن يكي كه از يه كشور خارجي بياد و اين سبك آرايش بانوان محترمه رو ببينه زيونم لال درموردشون ممكنه چه فكرايي كه نكنه؟!

و يك علامت سوال بزرگتر: چرا بايد آمار جراحي پلاستيك  در ايران بيشتر از هرجاي ديگه در دنيا باشه؟!

...

يعني من به عنوان يك نفر جوون ايراني  چرا نبايد اينقدر اعتماد به نفس داشته باشم كه قيافه ام رو همونطور كه هست به بقيه نشون بدم؟! من با اصل موضوع جراحي پلاستيك و يا آرايش كردن مخالف نيستم. ميگم هرچيزي تعادلش خوبه... روان شناس ها ميگن آدمي كه هميشه دلش ميخواد جلب توجه كنه ، از كمبود شخصيت دروني رنج مي بره...

يكي ميگه : دهه...!  به توچه مربوطه؟! تو سرت به كار خودت باشه ، چي كار داري به بقيه؟!

...شايد راست ميگه!

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 14:54 توسط بلوط| |


براي من يك ستاره هم كافيست...



نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11:6 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin