تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"

در پيش و پس خاطره ها

آنگاه كه شادي با لبخند آميخته بود ،

در  انتهاي رويايي شيرين،

افسوني جوانه زد

كه نشاطش روح افزا ،

و طرواتش ، جان بخش دلها بود

من نفهميدم كه چگونه طوفان از راه رسيد

كه  صدايش در هياهوي باد گم شد

و رويايش در هم آميخت

شايد نمي دانست كه در اين نزديكي

يك نفر فانوس به دست ايستاده است

كه در قلبش چلچراغي روشن ،

به گرمي همان خاطره هاست...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 10:33 توسط بلوط| |


به قول پرنيان بعد از 120 سال قالبمون رو عوض كرديم!!! البته درصدد هستم كه به كلي از بلاگفا اسباب كشي كنم و يه خونه ي جديد تو يه سيستم وبلاگ ساز ديگه درست كنم. بس كه اين بلاگفا ديگه برام اعصاب نذاشت! ولي فعلا تا اطلاع ثانوي همين جا با اين قالب جديد در خدمت شما هستم.

فردا خونه ي يكي از آشنا ها نمايشگاه هست ، منم مي خوام 5 ، 6 تا از كارام رو ببرم . ببينيم چقدر از اين نمايشگاه استقبال ميشه. نوروز 87 كه توي خونه ام نمايشگاه زده بودم بازديد كننده هام خيييييييييييييلي محدود بودن (بس كه همشهري هامون هنر دوستن!!!!) منم گفتم ديگه بي خيال نمايشگاه ميشم... مگر اينكه يه موقع يه نمايشگاه درست و حسابي توي سالن راه بندازم. ولي حالا كه جاي مجاني پيدا شده ، ديدم بد نيست بعد از چند وقت از فرصت استفاده كنم. دعا كنين كارام فروش برن... در اين صورت انرژي مضاعف پيدا مي كنم! :دي!

پ.ن: راستي هرچي دنبال آيكون پرشين استت مي گردم پيداش نمي كنم ، احتمالا در گير و دار تغيير قالب ، ناپديد شده!

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 11:7 توسط بلوط| |

من يك نقطه ضعفي دارم  اونم اينه كه وابستگيم به اطرافيانم و همه چيزايي كه دوست دارم ، خيلي خيلي زياده...همين وابستگي افراطي گاهي برام مشكل ساز ميشه طوري كه وقتي ازشون دورم احساس دلتنگي شديدي مي كنم و دچار يك جور حالت افسردگي ميشم. خيلي سعي كردم اين حالت رو در خودم كم كنم  اما هنوز كه موفق نشدم. حس دلبستگي شديد به خانواده ام ، دوستانم ، وسايلي كه دوست دارم ، وبلاگم ، نقاشي هام  ، شهري كه توش زندگي مي كنم و آدماي دور و برم  به حديه كه مي دونم بعدا برام دردسرآفرين ميشه... دست خودم هم نيست ، نمي دونم چطور بايد باهاش مقابله كنم.

 بالاخره همه بايد روزي اين دنيا و همه متعلاقتش  رو ترك كنن ، اون روز بايد از همه چيز دل كند و رفت... نه قوم و خويشي براي آدم مي مونه نه پدر و مادر و فرزندي و نه دوست و همدمي.... ميگن اونوقت تنها يك دوست خوب براي آدم مي مونه و اون هم اعمال نيك شخص هست كه به شكل دوست و همنشين درمياد. ديگه باقي دارايي هامون رو بايد بذاريم و بريم... وقتي بهش فكر مي كنم وحشت سرتا پامو ميگيره...  از دست دادن كسايي كه دوستشون داريم ، اشيائي كه بهشون وابستگي داريم خيلي سخته...خيلي...شايد فكر كردن به اين مسائل درست نباشه ... ولي متاسفانه گاهي توي ذهنم چرخ مي زنه و اذيتم مي كنه... گاهي وقتا با خودم فكر مي كنم همين بهتر كه بچه اي ندارم. چونكه مي دونم اگه فرزندي داشتم اونقدر بهش وابسته مي شدم كه نمي تونستم هيچوقت ازش دور بشم...اگر روزي هم تصميم بگيرم بچه اي رو به فرزندي قبول كنم ، سعي مي كنم زياد بهش وابسته نشم...

چه كار كنم تا اين دوست داشتن هاي افراطي رو از خودم دور كنم؟ خوش به حال كسايي كه زياد احساساتي نيستن... واقعا نعمت بزرگي دارن كه ازش بي خبرن....



نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 12:13 توسط بلوط| |


شبروان مست ولای تو علی       

                                           جان عالم به فدای تو علی



نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 11:58 توسط بلوط| |

 

سلام به همگي! خوبين؟ خوش مي گذره؟

ما هم خوبيم و ديگه بي خيال سياست شديم!  اين روزها روزهاي قشنگيه....ماه  رجبه ، ايام عيد و شادي و عروسيه...تابستون هم كه هست ديگه نور علي نور! جاي همه خالي ديروز هواي مشهد عجيب خنك و دلچسب شده بود! بعد از چند وقت بارون هم باريد...  بعد از مدتها با همسر گرام  رفتيم پارك كوهسنگي  و آب و هوايي عوض كرديم . بارون نم نم مي باريد و هوا خيلي عالي و لطيف بود. به جاي همه تون چند تا نفس عميق كشيدم !

اين روزها حسابي سرگرم برادرزاده كوچولو نيز هستيم و زود به زود دلمون براش تنگ ميشه و مي خوايم هي ببينيمش و قربون صدقه اش بريم! خيلي بچه خوب و آروم و بي سر و صداييه... وقتي بغلش مي كني  به چشات زل مي زنه وهي  دست و پاهاشو كش و قوس ميده...واي ، عاشق اين حركات ني ني هاي كوچولو هستم!

بله... عرض كنم خدمتتون كه در يادگيري زبان آلماني مون يه كم وقفه ايجاد شده ، اميدوارم به زودي دوباره براي خوندن و يادگرفتنش اشتياق پيدا كنم. فعلا اطلاعاتم فقط در حد سلام و عليك معمولي و اعداد و روزهاي هفته و چند كلمه محدود، هست ....بايد ببينم اراده ام چقدر مي تونه كمكم كنه؟ :دي!

خيلي ها اين روزها در حال آماده شدن براي مراسم نامزدي و عروسي هستن ، واي كه چقدر اين مراسم جالب و در عين حال سخت و پر از استرسه! من كه به جاي همه خونواده هاي عروس  و دوماد جوش مي زنم!... الهي كه همه برنامه هاشون به سلامتي و درست همونطور كه دلخواهشون هست برگزار بشه و همگي خوشبخت بشن.

چند  تا لينك اين پايين ميذارم كه مدل هاي مختلفي از لباس هاي عروس و تاج و گل عروس و مدل مو و خلاصه هر چيزي كه به درد خانوم هاي در اين شرايط مي خوره ، داره . اميدواريم مورد استفاده قرار بگيره


سايت مخصوص عروس خانوم ها (صفحه اصلي) ( اين سايت هرچي بگي توش پيدا ميشه ، خيلي به درد بخوره)

انواع تاج گل

لباس عروس

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 14:38 توسط بلوط| |


كي مي دونه درمان خود درگيري مزمن چيه؟!!!!!!



نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 11:6 توسط بلوط| |

شبي رو كه قرار بود به دنيا بياد خوب خاطرم هست ، من و داداشم پهلوي پدر خوابيده بوديم و جاي مادر خيلي خالي بود . اون شب پدر قصه هاي تخيلي قشنگ و بامزه اي از كوچولويي كه قرار بود به جمع خونوادگيمون اضافه بشه تعريف مي كرد ...

يادم مياد وقتي با مادرم وارد خونه شد ، خيلي كوچولو و سرخ و سفيد بود. دلم مي خواست همش كنارش بشينم و نگاش كنم ولي مي ترسيدم بهش دست بزنم يا ببوسمش. دوران خردساليش رو به وضوح يادمه... شعر خوندنهاش ، خاله بازي هاش با دختر داييم كه تقريبا هردو هم سن و سال هم بودن ... نمايش هاي عروسكي بانمكي كه داداش  از پشت تخت و كمد براش انجام مي داد و همه ي ما رو مي خندوند... چه دوراني بود...يادش به خير... شيطنت هاي دوران بچگيش رو خوب به خاطر دارم ، چه بلاهايي كه از سر بازيگوشي سر خودش نمي آورد، هميشه يه جاي بدنش كبود يا زخمي بود!

يادمه اون موقع ها هميشه خودم رو خيلي بزرگتر از اون احساس مي كردم ، شايد به اين خاطر كه بچه اول بودم و مادرم هميشه اينو بهم يادآوري مي كرد كه بايد مراقب خواهر كوچكترم باشم. ولي حالا ، درست برعكس قديما ، اصلا اين فاصله سني رو حس نمي كنم. من و جيني هردو براي هم دوستاي خوبي هستيم  و افكار و سليقه ها و علايقمون خيلي به هم شبيهه.

حالا ، اين خواهر كوچولوي ما امروز هيجده ساله شده و من باور نمي كنم كه از اون سال هاي دور اينقدر گذشته باشه. براي من كه سه روز پيش نوزاد كوچولوي برادرم رو مي ديدم ، تولد جيني هم  انگار همين ديروز بود.

جيني جوني! تولدت رو تبريك ميگم و از صميم قلب برات آرزوي سلامتي و خوشبختي و موفقيت مي كنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:42 توسط بلوط| |


برادرزاده ي كوچولوي نازنينم

                       ورودت به اين دنيا مبارك باشه

چه حالي ميده عمه شدن!!!


نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 10:40 توسط بلوط| |

می دونین این روزها به چه نتیجه ای رسیدم؟

اینکه هیچ شغلی مزخرف تر از خبرنگاری و  گویندگی اخبار نیست!

....


نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 10:17 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin