تبليغاتX
"من چه سبزم امروز"


"من چه سبزم امروز"

دقت كردين آدم وقتي از يك نفر بدش بياد ديگه هر چي كه ديگرون ازش تعريف كنن و بخوان از اخلاق مثبتش بگن ، به نظر آدم نمياد و حتي كارهاي خوبش هم زياد جلوه نمي كنه. همين حالت در برعكسش هم هست. اگه از يكي خوشت بياد ، همه اخلاقش رو مي پسندي. اصلا بدي هاشو نمي بيني و  حتي براي كار هاي نادرستش هم توي ذهنت توجيه منطقي پيدا مي كني. واسه همينه كه ميگن آدم بايد نسبت به دوستان و اطرافيانش دلش رو صاف كنه. وقتي دلت صاف شد ، كار هاي بد طرف مقابلت رو مي بخشي ، هيچوقت ازش كينه اي به دل نمي گيري ، هيچوقت ازش غيبت نمي كني. وقتي كسي رو دوست داشته باشي اگه ازش بدگويي كنن مطمئن ميشي كه دارن دروغ ميگن و حرفشون رو باور نمي كني. در حالي كه اگه نسبت به كسي حس خوبي نداشته باشي ، هرچقدر هم راجع به موضوعي  ازش تعريف كنن با خودت ميگي : نه! حتما يه كاسه اي زير نيم كاسه اش هست! لابد از اين كارش يه قصد و غرضي داره!!!

ولي چه ميشه كرد كه اين حس اجباري و زوركي نيست! بعضي وقتا ميشه كه آدم هركار مي كنه نمي تونه حسش رو نسبت به آدما عوض كنه! وقتي پاي احساس وسط مياد آدم ممكنه خيلي كار غير منطقي انجام بده كه حتي به نفعش نباشه . مثلا به خاطر همون حس تنفر يا برعكسش ، كاري كنه كه به صلاحش نباشه.

نتيجه اينكه: سعي كنين مثل يك روبات زندگي كنيد! احساستون رو با همه دوستان و اطرافيانتون به يك اندازه قسمت كنيد. اينطوري خودتون راحت تر زندگي مي كنيد.

اينا نصايح بلوط پير دانا بود! گفتم كه گفته باشم! :دي!

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 10:51 توسط بلوط| |


گاه چه سهل است بر من لب فرو بستن...


نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 9:50 توسط بلوط| |

منم هوس كردم سوال و جواب راه بندازم! براي تنوع بد نيست.

1) اگه قرار بود نژاد و مليت خودتون رو انتخاب كنين ، چه انتخابي مي كردين؟

2) اگه همين الان بگن يه كشور خارجي رو براي سفر انتخاب كنين ، كجا رو انتخاب مي كنين؟

3) اگه قرار باشه به دل تاريخ برگردين ، كدوم دوره رو براي زندگي انتخاب مي كردين؟

4) چه سياره يا ستاره اي رو از بقيه بيشتر دوست دارين؟

5) وقتي پولي دستتون باشه از بين موارد زير كدوم رو براي خريد انتخاب مي كنين؟ الف_ خوراكي هاي خوشمزه ب_البسه و زيورآلات و كلا چيزاي تجملاتي       ج_ كتاب ، سي دي و وسايل الكترونيكي

6) مهموني و مجالس شلوغ رو بيشتر دوست دارين يا خونه و تنهايي خودتون؟

كيف مي كنم بس كه سوالام با هم هماهنگي دارن!!!!

جواباي خودم:

1) فقط ايراني و بس!

2)آلمان

3) دوره ي كوروش هخامنشي

4) زهره يا همون ونوس!

5)اول مورد ب، بعدش هم ج ، آخر هم الف

6) بستگي به حالم داره كه تو چه مودي باشم!

پ.ن: از بازديد كننده هاي عزيز وبلاگم خواهش مي كنم وجدانا به جاي كس ديگه اي كامنت نذارن و براي خودشون اسم مستعاري انتخاب كنن. اينو مطمئن باشين كه نظر دادن جاي يه نفر ديگه  بدون رضايت اون ، دقيقا مثل دزدي مي مونه. با تشكر: بلوط
نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 10:12 توسط بلوط| |


فقط بيننده هاي سريال جومونگ و طرفدارهاش به ادامه مطلب رجوع كنند! :دي!



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 10:55 توسط بلوط| |

به يك بازي از طرف ماتيلدا دعوت شدم!

عادات نامتعارف:

1)      بعضي وقتا زيادي خوشرو وخنده رو و گاهي هم بيش از اندازه اخمو و عصباني ميشم (هرچيزي تعادلش خوبه!)

2)      اتفاقات كوچيك و بي اهميت خيلي بيشتر از اتفاقات مهم و حياتي ، عصبي و ناراحتم مي كنه

3)       اكثر اوقات با عجله كارهامو انجام ميدم (البته كاراي معمولي روزانه رو ) و خيلي وقتا همين عجله كار دستم ميده!

4)      هنوزم وقتي وارد يك جمع ناآشنا ميشم دست و پامو گم مي كنم و نمي تونم رفتار معقولي از خودم نشون بدم  مخصوصا وقتي كه توي جمع ازم سوالي هم پرسيده بشه!

5)      وقتي خجالت مي كشم كلمه ها رو گم مي كنم و بيانم در حد زير صفر پايين ميره!

6)      قديما هميشه گوشه دفتر و كتاباي درسيم نقاشي مي كشيدم ، هنوزم گاهي روي كاغذ پاره ها نقاشي مي كنم

7)      وقتي به موضوعي گير بدم  تا اون گيره  برطرف نشه آروم و قرار نمي گيرم!

8)      با دو دست هميشه بيست تا هندونه برمي دارم و چون دلم ميخواد حتما كارامو تا آخرش تموم كنم  از به هم ريختگي اوضاعم پريشون ميشم!

9)      خوشحالي و ناراحتي و كلا احساساتم رو خيلي زياد در چهره ام نشون ميدم و اين باعث ميشه هميشه لو برم!

10)  از محيط هاي تاريك و كم نور بي نهايت بدم مياد و نور خورشيد بهم انرژي فراوون ميده

11)   وقتي موضوعي روي فكرم راه بره اشتهامو از دست ميدم

12)  وقتي دارم به چيزي فكر مي كنم ناخود آگاه به جايي زل مي زنم و خيلي وقتا اين موضوع برام دردسر آفرين شده!!!

13)   موقع خواب اكثر اوقات مچاله ميشم!

14)  وقتي روي كاري تمركز مي كنم لب هامو مي جوم واسه همينم گاهي وقتا خوني و زخميه

15)  وقتي مي بينم يكي زياد حرف مي زنه ( اونم حرفاي تكراري) حوصله ام سر ميره و ناخود آگاه به حرفاش گوش نميدم!

16)   بيشتر توي خيال و رويا زندگي مي كنم تا واقعيت!

 

حالا ديگه فكر كنم از بلوط شناخت بهتري پيدا كردين! شما بازديد كننده هاي گرام هم به اين بازي دعوتين :)

 

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 11:46 توسط بلوط| |

دوستان ، من به دليل اينكه خيلي اين عيد رو دوست مي دارم دلم ميخواد شعراي قشنگ قشنگ بذارم!خودم حظ مي كنم وقتي اين شعر ها رو  زمزمه مي كنم. اميدوارم شما هم خوشتون بياد. دست و قلم آقاي "سليم" هم درد نكنه.

َاي مدني بُرقَع و مكّي نقاب                    سايه نشين چند شود آفتاب

منتظران را به لب آمد نفس                   اي ز تو فرياد ، به فرياد رس

ملك بياراي و جهان تازه كن                 هر دو جهان را پر از آوازه كن

تازه ترين صبح نجاتي مرا                   خاك تو اَم آب حياتي مرا

گر نظر از راه عنايت كني                    جمله مهمّات كفايت كني...




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 10:17 توسط بلوط| |


پاي تو و چشمان ما                          اي دلنشين دلستان

روشن كن آفاق زمين                      اي صاحب عصر و زمان

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 14:48 توسط بلوط| |

نمي دونم چه سري توي مراسم عروسي و نامزدي هست كه مردم اينقدر براش ميميرن! نه اينكه از اين مراسم بدم بياد ، ولي شخصا هميشه از اين جور برنامه ها فراري بودم. نمي دونم....به نظرم يه جورايي مصنوعي مياد.  مثل يه جور نمايش مي مونه....حالا عروس و دوماد چه قلبا خوشحال باشن يا نه و يا خسته شده باشن ، مجبورن اون لبخند مصنوعي رو روي لبشون حفظ كنن. يادم مياد شب عروسيم فكم درد گرفته بود بس كه به مهمونا لبخند زده بودم!!! اينقدر هم خسته بودم كه دوست داشتم هرچه زودتر همه چي تموم بشه. 

اين مراسم براي همه آدما تكرار ميشه...همه اش شبيه همه....حلقه دست كردن ، با چه مكافات عسل و كيك دهن همديگه گذاشتن...كلي جلوي عكاس و فيلمبردار مزاحم و ايراد گير ژست هاي مصنوعي گرفتن ، آخرشم كه شولولولو به عروس كشون ختم ميشه و تمام! اي كاش توي زندگي ها عشق باشه....احترام باشه....به خدا اين مراسم دست و پاگير با اون همه زرق و برق كه تازه آخرش نصف ملت بايد ايراد بگيرن ، در مقابل محبت واقعي كه زن وشوهرها بايد به هم داشته باشن هيچ اهميتي نداره... اينو بعد از اينكه به لطف خدا تشكيل زندگي دادين مي فهمين.


نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 14:11 توسط بلوط| |



"مسلمان كسيست كه مردم از دست و زبان او در امان باشند"

اين حديث از يكي از معصومين عليهم السلام هست.

راستي اعياد شعبانيه رو به همه ي دوستاي گلم تبريك ميگم.



نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 9:53 توسط بلوط| |

اي خداي مهربون! يك صاعقه اي چيزي از آسمون رو خونه ي همسايه بالايي ما بفرست و شرشون رو از سر ما كم كن!  خدايا اين زن شلافه كه حرمت هيچي سرش نميشه رو به زمين گرم بزن! الهي كه همين الان توي خونه اش سكته كنه و بميره تا يك ساختمون ازش راحت بشن....چيه؟ خشن شدم؟؟ اگه شما هم جاي من بودين و گير اين ديوونه زنجيري كه به زمين و زمان بدبينه و به همه تهمت ناجور ميزنه مي افتادين بدتر از من نفرينش مي كردين. ديگه از اين به بعد تو اين ساختمون يا جاي منه يا جاي اون. والسلام
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 10:25 توسط بلوط| |

سلام به همه دوست جونای عزیز!

می بخشید من چند روزی مسافرت بودم نتونستم آنلاین بشم , از همه تون که اینقدر بهم لطف دارین ممنونم.

چه اونایی که کامنت میذارن و چه اونایی که فقط خواننده هستن. سفر خیلی خوبی داشتیم شکر خدا. رفتیم و برادرشوهر گرام رو سروسامون دادیم! و به عنوان جاری بزرگ نقش مهمی رو ایفا کردیم!:دی!

امروز هم عقد بندون دختر دایی با پسر خاله بود...هنوز سه چهار تا عروسی و نامزدی دیگه در پیش داریم! خلاصه حسابی سرمون شلوغه! 

بازم از لطفتون ممنونم

پ.ن: مي خواستم بگم اوني كه خودشو به جاي شاذه معرفي كرده و دوباره داره توي وبلاگ نگارين مي نويسه خود شاذه نيست...يه آدم بي هويته.... لطفا هرجا ميرين اين مطلبو به دوستاي شاذه بگين.


نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 18:40 توسط بلوط| |


Design By : Night Skin